آیینه پژوهش - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٥ - گلگشتى در ديوان ناصح قمشه اى - عليرضا پور محمود

گلگشتى در ديوان ناصح قمشه اى
عليرضا پور محمود


ديوان ناصح قمشه اى, اثر طبع حاج شيخ عبدالرحيم ملكيان, چاپ اوّل, تهران, دفتر پژوهش و نشر سهروردى, پاييز ١٣٧٦, ٤٠٠ص, وزيرى.
نگارنده اين سطور ناقد شعر نيست, امّا چاپ پاكيزه و چشم نواز ديوان استاد ناصح قمشه اى, كه به تازگى به بازار كتاب عرضه شده, و صفا و خلوصى كه در اين ديوان موج مى زند, وى را برانگيخت تا شمّه اى در معرّفى اين اثر قلمى كند. و اينك آن.
*
اگر (شعر متعهّد) را شعرى بدانيم كه غايتِ مطلوب آن اعتلاى حقيقت است و تعميق معارف دين, و ترويج اخلاق و صدق و صفا, و فرو ماليدن هرچه پستى و نامردمى, شعرى كه نه در جستجوى نام و نان يا تنها براى خودِ شعر (هنر براى هنر) گفته آيد, بلكه به انگيزه احساس تكليف و به سائقه شور دينى از صفاى ضمير سيلاب وار سرازير گردد و غبار غفلت و روى و ريا را از روح آدمى فرو شويد, ديوان ناصح قمشه اى را بايد (شعر متعهّد) خواند; چنانكه اگر (شاعر متعهّد) شاعرى است خيرخواه, كه در مخاطبان خود نه به چشم افرادى كه بايد لحظاتى سرگرمشان بدارد و سرانجام اعجاب و تحسينشان را برانگيزد, بلكه به ديده كسانى مى نگرد كه بايد به سوى آنچه خير و سعادتشان در آن است رهسپارشان سازد, خواه در اين ميانه اساساً خودِ شاعر نيز به چشم آنان بيايد و خواه نيايد, در آن صورت استاد ناصح قمشه اى را بى گمان بايد از (شاعران متعهّد) به شمار آورد.
حجةالاسلام والمسلمين حاج شيخ عبدالرّحيم ملكيان, متخلّص به ناصح قمشه اى, از زمره عالمان شاعرى است كه شعر را وسيله تربيت و تهذيب مى دانند و ابزار تعليم معارف دين. استاد خود در جايى مى گويد كه اگر به سراغ شعر مى رود, براى آن است كه خبرهاى قدسى و لباب معانى را به گوش خواننده برساند:
رسانَد به دل هاتف آسمانى
خبرهاى قدسى, لُباب معانى
مَنَش جامه لفظ پوشم كه شايد
تواش خوانى و سرّ معنا بدانى
(ص٢٢٢)
به همين سبب, اين شاعران اگر از الهامات و واردات عرفانى به وجد مى آيند و, تسكينِ سوز درون را, به چامه سرايى روى مى آورند, از اين نكته (اهميّتِ تعليميِ شعر) غافل نيستند. گويى از يك سوى دست اندر كار پرداختن سخنند و رنگِ شعر زدن به خونى كه در درون مى جوشد, و در عين حال, از سوى ديگر دل نگرانِ تأثيرى كه شعر بر قلب و جان مخاطب دارد: مبادا اين تأثير از آن صبغه سازندگى و تهذيب كه از شعر انتظار مى بَرَند خالى باشد.
از همين روست كه استاد ناصح حتّى در اوج شور و حالى كه لازمه تغزّل است, در غزليّات خويش, جا به جا بر فضايل اخلاقى تأكيد مى كند و اندرز مى دهد. خواننده را به اغتنام از عمر فرا مى خواند و بر نواختن مسكينان اصرار مى ورزد:
سر از خوابِ سحر بردار و بگذار
دوگانه پيش آن يار يگانه
در اين صحرا مباد اى مرغ هشيار,
به دام افتى براى حرصِ دانه
(ص٣٣٠)
چون برق مى گريزد عمر عزيز جانا,
در بندِ طاعتِ حق آر اين گريز پا را
از ثروت اى توانگر, بردار زادِ محشر
غافل مباش و بنواز مسكين بينوا را
(ص٢٦٠)
بى حسابى مكن به خلق و بترس
از حساب و كتابِ روز نشور
(ص٢٩٥)
مشكن به سنگِ شهوت بال و پر روان را
اوجى نگيرد آن مرغ كو بال و پر ندارد
(ص٢٧٨)
دليل ديگر اين امر نيز البتّه سوءفهم و سوء تعبيرى است كه نسبت به غزليّات شاعران عارف صورت گرفته است: بوده اند ـ و هستند ـ كسانى كه خواسته هاى نفسانى و هوس هاى فُرودين خود را در تصاوير رنگارنگِ غزل هاى عارفانه مى جسته اند و از ظنّ خود يار گويندگان آنها مى شده اند. جور و جفايى كه از اين لحاظ بر اين بزرگان رفته است, آن مايه هست كه سبب شود استاد ناصح حزم و احتياط را پيشه سازد و در غزل نيز تعابيرى بياورد كه راه را بر اين گونه هرزه انديشى ها ببندد تا آن غرضى كه او از شعرگويى و سخن پردازى منظور دارد ـ تهذيب ـ فوت نگردد:
مرا با نغمه سبّوح و قُدّوس
چه كارم با دف و چنگ و چغانه؟
(ص٣٣٠)
او مروّج اخلاق دينى است و راهپوى مقصد پيشوايان دين, و نمى خواهد كه چون از عشق عرفانى سخن مى گويد به عشق جسمانى تأويلش كنند. از اين جهت مثلاً آن گاه كه مى گويد:
چه خوش است آنكه پويـى ره عشق و آشنايى
بيدرنگ مى افزايد كه:
ره صدق و علم و تقوا, ره زهد و پارسايى
(ص٣٤٩)
و الاّ, استاد از پرداختن غزل هاى يكسره شورانگيز هم البتّه فروگذار نكرده است و قوّت او در اين نوع سخنورى از پاره اى از اشعار ديوان او به وضوح پيداست; از جمله در غزل هايى كه برخى از ابيات آنها چنين است:
دلبر صاحبنظرم آرزوست
بر سر كويش گذرم آرزوست
دل به كمند سر زلفش نكوست
غمزه آن سيمبَرَم آرزوست
عاشقم و در پى تاوان عشق
ناله و سوز جگرم آرزوست
در پى اطوار و مقامات عشق
تازه تر از تازه ترم آرزوست
رشته زلفش به رخ آورد و گفت:
معجز شقّ القمرم آرزوست!
(ص٢٦٩)
بر شمع رخت جانا, عالم همه پروانه
سرگشته و حيرانت هر عاقل و ديوانه
گفتند و نيوشيدند بس قصّه ولى اى دل,
جز عشق و حديث يار باشد همه افسانه
(ص٣٣١)
هر كو به طاق ابروى تو ديده باز كرد
روى تو قبله كرد و به سويش نماز كرد
با غمزه و اشارت و رمز آن نگار عشق
صدها سخن به گوش دلِ اهل راز كرد
(ص٢٨٠)
ما از درِ معشوق جدايى نتوانيم
با جنّتِ ديدار نه در بند جنانيم
در مكتب عشّاق بجز شرح رخ دوست
هرگز نشنيديم و نخوانديم و ندانيم
(ص٣١٧)
صبا, مرا بياور از سوى دوست
نسيم جانفزاى گيسوى دوست
جنان و حور و كوثرم روى يار
قسم به چشم و خال و ابروى دوست
(ص٢٦٨)
خوش كه از نور رُخت اى يار, تابانم چو شمع
وين عجب كجز نار عشقت اشكبارانم چو شمع!
يار در عين كمال و حُسن و ناز و دلبرى
من در اين بزم طرب در عين نقصانم چو شمع
(ص٣٠٤)
نيز همين تعهّد و پايبندى بوده است كه شاعر را نسبت به وقايعى كه در جامعه مسلمين مى گذرد, حساس كرده و او را به واكنش در اين زمينه واداشته است. اگر او به اين حوادث مى پردازد و از ستم سوزى و ديوستيزى پشتيبانى مى كند و بت شكنان را مى ستايد به همين دليل است, نه از روى فرصت طلبى و بيم و اميد دنيايى (آنان كه با استاد آشنايى نزديك دارند مى دانند كه سلوك و مشى عملى استاد ناصح نيز يكسره خلاف چنين سوءظنى است). از ميان اين وقايع, كه ديوان استاد ـ با اينكه غالب اشعار آن قبل از پيروزى انقلاب اسلامى سروده شده ـ از اشاره به آنها خالى نمانده است, مى توان اين موارد را برشمرد: انقلاب اسلامى ايران; قضيه فلسطين و لبنان, كه استاد هرگاه به ياد اين امر مى افتد بر صهيونيان نفرين مى كند و گاه سوگمندانه مى پرسد:
اَلا لبنان و صبرا و شتيلا,
از اين صهيونى خونخوار چونى؟
(ص٣٤٧)
ديگر فتنه آل سعود; جنگ تحميلى; حماسه اى كه شهيدان خداييِ اين سرزمين از خويش بروز دادند; و سرانجام پرواز جانگزاى امام خمينى(ره), آن سبز قامتِ باغ ايمان:
كالبدش دفن شد به خاك, ليكن شكفت
به باغ دلهاى خلق آن گل روحانيان
(ص٢٤٨)
*
مهم ترين منبع انديشه هاى استاد ناصح بى شك قرآن كريم است. و به يُمن انس با اين (آخرين دفتر) الهى (ص٢٣٢), در سرتاسر ديوان وى تلميح و اشاره به آيات شريف قرآن و تمسّك به هدايتگرى هاى كتاب خدا جايگاهى خاصّ دارد; و اين امر ديوان را رنگ و بويى قرآنى بخشيده است:
ناصح دلش شد منظر الطاف قرآن
كاين سان ز لعل لب كند گوهرفشانى
(ص٢٣٢)
و نگاهى به بخش (توضيحات), كه اين آيات در آنجا مشخص گرديده است, براى تصديق اين مدّعا كافى است. به اعتقاد وى قرآن كتاب (حال) است نه صرف (قال):
اُشتر به وجد است از حُدى, چون است ما را
در حال نآرَد نغمه (سبع المثانى)؟
(ص٢٣٢)
و در آن تدبّر لازم است:
هزاران در از علم سويت گشايد
اگر با تدبّر مر او را بخوانى
(ص٢٢٤)
و كليد بازگشتِ عزّت و اقتدار مسلمانان هموست:
شو تابع قرآن كه باز آرد دوباره
آن شوكت و آن اقتدار باستانى
(ص٢٣٢)
از سوى ديگر استاد دلباخته رسول خداست و خاندان پاك او ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ١ و اين شور و دلباختگى در اشعار او به دو گونه تجلّى يافته است: نخست اينكه همواره زبانش به ذكر نام خوبشان مترنّم است. با يادشان رواقِ جان خود و خواننده را عطرآگين مى كند. مديحه مى سرايد و مدح اين پاكان را مدح پاكى و حقيقت مى داند, و به ثناگوييِ گل هاى سرسبدِ آفرينش مى بالد. در غم ها و مصايبشان مويه مى كند, و به پهناى صورت اشك مى ريزد. در اين ميان از پنج تنِ پاك و از حجّت پنهان الهى ـ عجل الله تعالى فرجه ـ بيشتر مى گويد, امّا, همانند ديگر شاعران شيعى, گفتار او در باب خورشيد شهيدان عالَم, حسين بن على ـ عليهما السلام ـ, رنگ و جلايى ديگر دارد:
گرفت آن شاه خوبان كشور دل
به هر دل عشق رويش كرد منزل
ز بطحا شد برون با خيل عشّاق
بزد ساز عراق و راند محمل
به راهِ حضرت معشوق مى زد
دَراى عشق آن مير قوافل
فلك حيرانِ آن ماه دل افروز
مَلَك مبهوتِ آن حُسن و شمايل
(ص١٨٣)
گذر بر طرّه اش باد صبا كرد
مشام عالمى را مُشكسا كرد
به ميخواران نگاهش جام مى داد
لبش شكّر به شيرينان عطا كرد
دلم در چين زلفش شد گرفتار
كمان ابرويش بنگر چها كرد
چه خوش تفسير عشق و راز توحيد
شهيد كربلا در نينوا كرد!
(ص٢٧٩)
دوم آنكه پيوسته به انديشه هاى سبز آن بزرگواران استناد مى جويد, و گفتار معرفت آميزشان را به گوش جان فرو مى خواند. اين استفاده و استضائه از كلامِ پيشوايان دين نيز به دو صورت بوده است: گاه به ذكر و شرحِ عين كلامشان پرداخته است, چنانكه در (گنج گوهر (اربعين نامه)) ـ بنا به سنّتِ اربعين نويسى ـ چهل حديث شريف را شرح گفته و نكاتى ظريف از آنها استخراج كرده است, و همين شيوه را در (گوهر مراد) (كه شرح حديث (ماالحقيقه) امير مؤمنان(ع) است) و در غالبِ (مثنويّات) و در (تحفة الزّهراء) (كه در شرح سخنان جگرسوزى است كه امير مؤمنان, در وقت به خاك سپردن زهرايِ اطهر, خطاب به رسول خدا گفته است ـ صلوات الله عليهم) نيز در پيش گرفته است; امّا گاه از مضمون احاديث سود برده و تنها به اشاره اى به خود احاديث اكتفا كرده است. موارد اين نوع استفاده نيز در ديوان فراوان است.
*
سبك سخن استاد ناصح, در مجموع (و خاصّه در غزليّات), سبك عراقى است و اين يعنى آنكه استاد بيشتر پيرو سعدى و حافظ و مولوى است. امّا گاه گاه, على الخصوص در قصايد او, فخامت و استواريِ سخن استادانى چون ناصر خسرو (متعلّق به سبك خراسانى) فرا ياد مى آيد:٢
خواب گران تا به چند اى دلِ غافل,
خيز مگر نشنوى دَراى قوافل؟
طبلِ رحيلت زنند, مست چه خُسبى؟
خيز كه دارى به پيش طيّ مراحل
نيست اميد بقا به دهر و به نوبت
مى رود اين كاروان چه راكب و راجِل
راه دراز و رحيل واجب و ما خواب
آه ز بى توشه ايّ و بٌعد منازل!
(ص٢٢٥)
همين جا بگوييم كه اين مرگ باورى و پيش چشم آوردنِ تقدير محتومى كه از يادها رفته است, امرى كه نشانه تأثّر استاد از سخنان امير مؤمنان ـ درود پاكان بر او ـ و به ويژه نهج البلاغه اوست, در اين ديوان به كرّات آمده است:
ايّها النّائمونَ فى الغَفَلات,
اَكثِروا ذكرَ هادِمِ اللَّذّات
يعنى اى خفتگان دار غرور,
يادِ رحلت كنيد و روز ممات
بگسلد مرگ رشته هاى اَمَل
سخت پيچد بساطِ مُشتَهيات
(ص٢٤١)
و پيداست كه در اين روزگار, كه اشتغالات فراوان انبوهِ مردمان ـ از جمله بسيارى از اهل درس و بحث ـ را چنان از ياد روز رحيل غافل ساخته است كه بسيارى از بايسته ها را بر طاقِ نسيان نهاده اند, دل سپردن به اين نهيب ها و عتاب هاى برآمده از مِهر و شَفَقَت چه مايه مغتنم تواند بود:
هان, كه اميدِ بقا نيست در اين مرحله
مى رسد و مى رود از پى هم قافله
طبلِ رحيلت زنند, چند به خواب هوس؟
بانگِ جرس گويدت: ساخته كن راحله
(زلزلة الارض) را خوانده اى اى هوشيار؟
ارضِ تنت را بود نَزعِ روان زلزله
بر من و تو بگذرد در شكم و نافِ گور
بس دى و ارديبهشت بس اسد و سنبله
(ص٢١٧)
بى ثباتيِ دنيا و شتابى كه در سپرى شدنِ عمر هست در اين چند بيت چنان جاندار تصوير شده است كه گويى آدمى هياهوى كاروانيان را كه از پى هم مى آيند و مى روند, و زنگ شتران را كه حكايتگر نبودِ فرصت است, هم اكنون مى شنود و گرد و خاكِ برپا شده از حركت آنان را به چشم مى بيند.
به برخى ديگر از انديشه هايى كه استاد, از دولتِ قرآن و عترت, در اين دفتر مطرح ساخته است نيز اشاره كنيم:
جانمايه اشعار استاد ناصح عشق است و شوق, عشق و شوقى كه در همه هستى جارى است و تمام موجودات را به تكاپو واداشته است:
به شوقش ابر باشد اشكباران
ز عشقش خاك خندد در بهاران
هر آنچه در زمين و آسمان است
به يادش سرخوش و تسبيح خوان است
(ص٢٤)
پيداست كه در اين معنا (سرخيل عشّاق) مصطفاى حقّ است ـ صلّى اللّه عليه وآله ـ (ص٢٦). امّا اين عشق و شوق با تعقّل و حكمت هم درآميخته است: دل و سر هر دو از الطاف الهى, و در پروردن آدمى يار يكديگرند.
دين و دانش سرمايه سعادت انسان است (ص٢١); و عزّت آدمى همه در بندگى حضرت حقّ:
اگر از لطف گويى: (بنده من)
رسد بر عرش اعلا خنده من
(ص٢٦)
سحرخيزى و گريه و انابه جان مرده را حيات مى بخشد; از اين رو آب زندگانى را در ظلمات شب بايد جست:
خوشا گريه! مبارك روى گريه!
غم از دل مى بَرَد داروى گريه
(ص٣٧)
چو خواهى ناصح, آب زندگانى
به ظلمات سحر جُستن توانى
(ص٤١)
بى نماز شب و دعاى سحر
مرده دل زنده جان شود, نشود
(ص٢٩٠)
از مذموم ترين رذايل, نفاق است و ريا. منافقان جهان را بر باد مى دهند و رياكاران زهدفروش از عاصيان پنهانكار هم بدترند:
ز صدقِ راستان شد عالَم آباد
جهان شد از دورنگان جمله بر باد
(ص٨٣)
بسى بهتر بود عصيان پنهان
از آن كو طاعت از روى و ريا كرد
(ص٢٧٩)
بلند همّتى و استغناء, بى طمعى, آزادگى, ترس و پرهيز, شهوت ستيزى, صلح و صفا و حُسن معاشرت, اهتمام به امور اجتماع, و سختكوشى از ديگر تعاليمى است كه به اين دفتر راه يافته است. و چكيده همه آنكه:
ناصحا, نيست به از مكتب پيغمبر و آل
هركه شاگردى آنان كند, استاد شود
(ص٢٨٩)
در ميان ديوان هاى شعراى معاصر, شايد بيش از همه ديوان اشعار حكيم عارف محيى الدّين مهدى الهى قمشه اى(ره), مترجم مشهور قرآن كريم, به ديوان استاد ناصح شبيه و با آن قابل مقايسه باشد, و از قضا اين دو عالم شاعر از يك شهر و يك خاندان برخاسته و از بنى اعمامِ يكديگرند. همچنين استاد ناصح ديرى نزد مرحوم الهى قمشه اى به اكتساب فيض و علم اشتغال داشته است. از اين رو تأثير و تأثّرى كه معمولاً ميان دو شاعر همدل و همسخن متوقّع است, ميان اين دو نيز ديده مى شود. از جمله آنكه پرداختن حكيم الهى به شرح حديث (ماالحقيقه) و به شعر درآوردن آن, استاد ناصح را هم به شرح اين حديث ترغيب كرده است:
چو ديدم نظم محى الدّين الهى
به شرح اين حديث عشق شاهى,
مرا نظم خوشش بر نظم بگماشت
مرا آن نغمه بر اين نغمه واداشت
(ص١٠٩)
ديگر آنكه هر دو به سرودن (ساقى نامه) طبع آزموده اند (ديوان ناصح قمشه اى, ص١٣٣; مجموعه ديوان الهى٣, ص٧٣٨). چنانكه غزل هاى چندى از ديوان استاد ناصح با غزل هايى از ديوان مرحوم الهى در وزن و قافيه شبيه است. مثلاً غزل (نسيم صبا) (ص٢٦٨) با غزل (شور و غوغاى عشق) (ديوان الهى, ص٢٩٦) شباهت دارد, و غزل (شاهد يكتا) (ص٣٣١) با غزل (اسرار دفتر عشق) (ديوان الهى, ص٥٧٥). در (شاهد يكتا) كه مطلعش اين است:
بر شمع رخت جانا, عالم همه پروانه
سرگشته و حيرانت هر عاقل و ديوانه
استاد ناصح بيت الغزلى آورده است از اين قرار:
در خانه تن گنجى است از هر دو جهان بهتر
خواهى كه عيان گردد, ويرانه كن اين خانه
كه گويا حكيم الهى قمشه اى اين مضمون را از يار و شاگرد خويش وام گرفته و در اين بيت آورده است:
از سرّ ازل گنجى است در خانه دل پنهان
خواهى كه شود پيدا, ويرانه كن اين خانه
غزل (خوشه پروين) (ص٣١٦) هم با مطلعِ:
بيا تا دلبر هم يار هم دلدار هم باشيم
بهار و عندليب هم گلِ بى خار هم باشيم
شبيه است به غزل (وحدت) در ديوان الهى قمشه اى (ص٤٣٢) با اين مطلع:
بيا تا شمع هم, پروانه هم, يار هم باشيم
در اين گلشن بهار هم, گل هم, خار هم باشيم
در ديوان الهى (ص٤٦٢) غزل ديگرى نيز با همين مضامين هست. شباهت غزل (مرغ جان) (٢٨٩) با غزلى در ديوان الهى (ص٦٢٢) هم قابل ذكر است.
به هر روى, گذشته از اشتراكات فراوان, اگر مايه عرفان در اشعار مرحوم الهى قمشه اى پررنگ تر مى نمايد, ديوان استاد ناصح به داشتن جنبه حَماسى ممتاز است.
*
گفتيم كه نگاه استاد به شعر نگاه آلى است نه استقلالى. وى قصد شاعريِ صرف ندارد, بلكه شعر را براى تعليم معارف دين و تلطيف درون و دعوت به تخلّق به اخلاق اللّه مى خواهد. اين بينش چه بسا باعث ترجيح جانب معنا بر لفظ شود و تا حدّى سبب در گذشتن از پاره اى از قواعد شعرى گردد (امرى كه در اشعار كسانى چون مولوى گاه ديده مى شود) و زبان ناقدان شعر را به انتقاد بگشايد. امّا كسى كه با داعيه اخلاص و پاكى نيّت, و به حكمِ تكليف, در انديشه دعوت به علم و اخلاق و دستگيرى از بينوايان و دلجويى درماندگان و كسب كمال است, از اين امر پروايى ندارد.
با اين همه, ديوان ناصح قمشه اى, جدا از لطايف معنوى, به صنايع شعرى نيز آراسته است و در آن صنايعى از قبيل تلميع و تلميح و جناس و ايهام و ارسال مثل و التفات و مراعات نظير و جز آن به كار رفته است كه تنها به دو مورد اشاره مى كنيم: يكى ايهامى كه از به كار بردن دو اصطلاح (دور) و (تسلسل) در معناى لغوى (دَوران, و بى پايانى) پديد آمده است:
به دور هجرِ آن گُل اى شه كُلّ,
غم و حزن مرا باشد تسلسل
(ص١٥٦ و نيز: ص١٠٨)
و ديگرى صنعت عكس و تبديل كه در همه ابيات ِ غزل (شاهد خوبان) (ص٣٢٥) به كار رفته است:
فداى جانان من باد سر و جان من
باد سر و جان من فداى جانان من
*
بارى, استاد ناصح معلم اخلاق است و تخته بند صفا و صدق. حديث مى خواند. اندرز مى گويد. نهيب مى دهد. گاه به رفق و نرمى سخن مى گويد, و گاه درشتى مى كند. وقتى به پارسى سخن مى آوَرَد, و زمانى به تازى توسّل مى جويد. امّا همه جا از منظر خيرانديشى به خواننده مى نگرد. او خيرخواهِ (=ناصح) مخاطبان خود است, و اگر مقصود وى حاصل شود, ديگر از اينكه گاه مقتضيات برخى از قالب هاى شعرى را, آن گونه كه ناقدان مى پسندند, رعايت نكند چه باك.
و همين است آنچه ديوان استاد را سرشار از صفا و شعرش را با طراوت كرده است. چنانكه حتى وقتى به شيوه شعراى سلف, در مقطع قصايد و غزليّات, شعر خويش را برتر مى نشانَد و آب حياتش مى شمارد (ص٢٣٠) يا مثلاً آن را مايه شادى روانِ سعدى و عطّار و حافظ مى خوانَد:
ز نظم دلكش ناصح در اهتزاز آمد
روان سعدى و عطّار و خواجه شيراز
(ص٢٩٦)
سخن او لطف و صفايى خاصّ مى يابد.
*
ديوان ناصح قمشه اى چاپى شسته و رُفته دارد: طبع و تجليدش نيكو و درخور است; داراى فهرست جامعى است كه دسترسى به مطالب و اشعار مورد نظر را آسان كرده است و شماره ابيات در كنار صفحات ديوان آمده است. فراهم آورندگان اين ديوان, عبارات يا ابياتى را كه نيازمند توضيح بوده است با علامت ستاره مشخّص كرده اند و توضيح مربوط به آن را, به ترتيب شماره ابيات, در بخش (توضيحات) به دست داده اند. اين بخش عمدتاً دربردارنده مآخذ قرآنى و روايى اشعار و ترجمه احاديث مذكور در ديوان و نيز معناى ابيات و مصراع هاى عربيِ ديوان است. از آنجا كه در اين ديوان به آيات و روايات ـ چه به تصريح و چه به اشاره ـ فراوان استناد شده است, اين توضيحات بس لازم و سودمند مى نُمايد. در پايان نيز, در بخش (واژه نامه), معناى پاره اى از واژه هاى مشكل ترِ ديوان را آورده اند. خوشبختانه اين دو بخش (توضيحات و واژه نامه), كه در ديوان هايى از اين دست مفيد و كارگشاست, از لحاظ كمّى متناسب و به دور از آفت افراط و تفريط است. اغلاط مطبعى كتاب به نسبت كم است و از اين بابت نيز حاصل تلاش فراهم آورندگان اين دفتر, در خور ستايش است.پاورقي: ١. وى نيز ـ چون سعدى ـ معتقد است كه اگر عاشقى بايد كرد و جوانى, (عشق محمّد بس است و آل محمّد). ٢. تك بيت هايى نيز در اين ديوان هست كه شايد بتوان به سبك هندى متعلّقشان دانست, از جمله: با اِشكم پُر صوت خوش و حالِ دعا نيست آهنگ خوشش نيست چو پُر شـد دلِ مِزمار (ص١٦٨) مكن آن خنده كآرد گريه در پى چرا خوردن غذايى كآوَرَد قى؟ (ص٨٢) مَبُر از حقّ و مشكن عهدِ آن يار شكسته شاخه كى گردد پُر از بار؟ (ص٣٧) به قدر قابليّت فيض يابى خورَد هر شاخه قدر خويش آبى(ص٤٤) ٣. مجموعه ديوان الهى, آيت اللّه محيى الدّين مهدى الهى قمشه اى(ره), كتابفروشى برادران علمى, چاپ دوم, ١٣٦٦.